منوچهر خان حكيم
113
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
شهربانو [ گفت ] اى پدر ! كدام غمّاز اين خبر را به تو رسانيده است . آمر تركان گفت كه ليس « 1 » آمده چنين گفت . امّا غم [ مدار ] كه مىدانيم ليس « 2 » حرامزاده دشمن ماست و او را خواهم سياست نمود . پس شاه تركان گفت تركان را كه به استقبال بيرون آيند و خود از شادى به شكار رفت كه چنان فتحى او را دست داده است . اما برق فرنگى در اردوى تركان بود ، ديد كه مردم شهر سراسيمهوار دكّانها را تخته مىنمايند و سرعتانه « 3 » مىدوند . از يكى پرسيد كه : اى برادران ! شما را چه مىشود ؟ گفتند : دانستهباش ، پسر و نبيرهء اسكندر را تركان گرفتهاند ، ما به استقبال مىرويم كه از شنيدن اين كلام آه از نهاد برق برآمد و متوجّه آن معركه شد و خود را به ارابهها رسانيد . دور صندوق سكينه بانو مىگرديد و تأسف مىخورد كه يك بار از يك طرف پيادهاى پيدا شد و نمد پازهرى « 4 » در دست و خنجر را بلند كرده ، گفت : منم غلام با اخلاص اسكندر ، و خود را بر آن جماعت زد . برق چون آن حال مشاهده نموده غيرت بر او غلبه كرد و خود را از ميان ايشان بيرون آورد و دست به خنجر زده ، پشت به پشت آن پياده داده با تركان ( 70 ) به تلاش مشغول شدند و خود را به نزديك ارابه رسانيدند . آن پيادهء دلاور خود را به صندوق رسانيده ، صندوق را از روى ارابه درربود ، در پردهء گليم پيچيده و در كتف كشيده و پشت به برق داده با تركان تلاش مىكرد . [ تصرّف اموال سبكتكين و گريختن او از ميدان جنگ ] امّا از آن جانب خبر به اسكندر دادند كه چنين قضيهاى واقع شده است . اسكندر از شنيدن اين كلام دود ناخوش از روزنهء دماغش متصاعد شد . نهيب داد كه : صندوق اسلحهء مرا حاضر كنيد . چون صندوق اسلحهء او [ را ] حاضر كردند ، اسكندر شروع در سلاح پوشيدن نمود كه ارسطوى حكيم گفت : شهريارا ! چه اراده داريد ؟ اسكندر گفت : اى حكيم ! حرف مزن و الّا مكدّرت مىنمايم . واقع ، جگرگوشهء مرا تركان گرفته باشند و
--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . كذا . ( 3 ) . سرعتانه : باشتاب . ( 4 ) . نمد پازهرى : سبز تيره .